تبليغاتX
عرش آسمان

عرش آسمان

welcome

سلام دوستاي گلم

بعد يه مدت غيبت دوباره برگشتم.

نميدونم شما شعرهاي احمد شاملو رو ميخونيد يا نه و يا آهنگ هاي فرهاد و گوش ميديد يا نه شايد خيلي هاااااااااااااااااااااااااااتون بگيد اينا خز و دره پيته ولي به نظر من كنار گوش دادن كلي آهنگ رپ و راك و حتي پاپ و در كنار خوندن شعراي پروين و سعدي و فروغ و حافظ و.............گوش دادن فرهاد و خوندن شاملو خيلي فاز ميده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!                                                                    شعراي شاملو با اينكه ممنوعه ولي خيلي باحاله مخصوصا شعرهاي" روزگار غريبيست نازنين" ،" پريا "(كه داريوش اونو دكلمه كرده)و شعر" يه شب مهتاب" (كه فرهاد خوندتش)و من الان متن كامل شعر مهتاب و توي ادامه ي مطلب گذاشتم ميتونيد ازش لذت ببريد به نظر من عاليه..................................مگه نه؟

یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه........

آرزومند آرزوهاي سبزتان دختري از بهشت

ادامه مطلب

+نوشته شده در 2009/8/22ساعت11:42 AMتوسط Neli | |

 

 

مطالب سبز وبلاگ به دلیل مسائل امنیتی پاک

گردید.

 

آرزومند آرزوهای سبزتان دختری از بهشت

+نوشته شده در 2009/8/9ساعت8:21 PMتوسط Neli | |

 " به نام كسي كه............اونم تنهاست "

 

                      تنهايي تمام وجودم را گرفته،

                                                              حتي زير ناخن هايم ،

                                                                                         چرك سياه تنهاييست.

 

تاحالا فكر كرديد چند دسته آدم هستند كه تنها اند؟ چرا به اونا ميگيم تنها ؟ چرا اونا فكر ميكنن

تنها هستن؟ اصلا فكر كرديد جزو اون دسته هستيد يا نه؟ هستيد؟ تا حالا تونستيد با يكي خيلي

راحت صحبت كنيد؟ يا همه ي حرفاتونو بهش بگيد؟ چرا من فكر ميكنم جزو اون دسته هستم؟

اصلا چرا....................؟چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

"شرمنده من مدمم سوخته بود و در حد مرگ ناراحت بودم، نتونستم جواب كامنتاتونو بدم"

ولي از بعضياتون اصلا انتظار نداشتم كه يه نيم نگاهي نندازن به كلبه ي حقير ما....

 

آرزومند آرزوهاي سبزتان دختري از بهشت

+نوشته شده در 2009/7/27ساعت9:47 PMتوسط Neli | |

 

    به نام دل                                   به نام شاهد وحی

به نام تار و دف و نی

                  به نام عاشقان الا ابالی                                       به نام همنشینان خیالی

                  به نام دست های جام بردار                                  به نام عاشقان رفته بر دار

                  به نام مجلس نرم شبانه                                     به نام سرور این اشیانه

                  خوشا با نام مولا باده خوردن                                چو درویشان عاشق جان سپردن

                  خوشا رقصان درایم من ز کویش                            ببوسم دست و رخسار نکویش

                  به حق باده نوشان می حلال است                       به مستی افتخاری بی زبان است

                  به دور اویم ساقی ولی بود                                  ولی دیدم که ذکرش یا علی بود.

 

میلاد مسعود مولود کعبه و روز پدر رو به تمام باباهای گل و مهربون و زحمتکش و عسل و نازو ....

مخصوصا به بابایی گل خودم تبریک میگم و دستشو میبوسم و بهش میگم :

دووووووووووووووووستت دااااااااااااااااااااااااارررررررررررررررررم

پدرم راه تمام زندگیست، پدرم دلخوشی همیشگیست
روزت مبارک باباجون

"تک دختر کوموچولوت نیلو"     

آرزومند آرزوهای سبزتان دختری از بهشت

+نوشته شده در 2009/7/5ساعت10:31 PMتوسط Neli | |

 

روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری! روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو

،دلواپسی! روز مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری ! روز مادر یعنی بهانه  بوسیدن

خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد روز مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن  او که

نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....                                   

مادرم روزت مبارک...

 همچنین تولد بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) را به شما دوستای گلم و مامانای از خودتون گل

تر تبریک میگم و به مامی خودمم میگم مامانی عاشقتم و یه دنیا بوس بوس بوس بووووووووس

تقدیم تو باد....

" دختر كوموچولوت نيلو "   

آرزومند آرزوهای سبزتان دختری از بهشت           

+نوشته شده در 2009/6/14ساعت8:53 PMتوسط Neli | |

امروز دیگر رمقی برای زندگی برایم نمانده.مثل مرده ای شده ام که هرروز چند ساعت از گور بیرون می آورندش تا حسرت بخورد و وقتی به اندازه ی کافی شراب حسرت را زهر جان کرد، وقتی لیاقت مرگ یافت، دوباره به گور می برندش.من به دنیایی نگاه می کنم که دیگر تاب زندگی در آن را ندارم.من هنوز نمی دانم که چگونه می توان زیست وقتی هیچ چیز خوشحالم نمی کند.هنوز نمی توانم درک کنم که چگونه انسان از زیر بار درد بی آرزو ماندن جان سالم به در می کند.روزهاست که دنبال آخرین موفقیت و لبخند واقعی زندگیم می گردم.هست اما از آن دوردستهای گذشته ی زندگیم می باشد.عجیب است من اینروزها صحنه ای را خیلی گنگ و مات می بینم اما یادم نمی آید از کجا به من سرایت کرده.اصلا اگر هم خواب بوده چرا یادم نیست چه زمانی و چه مکانی.من می بینم که یک جسم خیلی سنگین و بزرگ در تاریکی شب آنقدر به من نزدیک است که اصلا قابل تشخیص نیست.انگار چیزی دارد به من برخورد می کند.انگار من بی حس و حال پاداش این روزهای سیاهم را خواهم گرفت و درویش ماورا برایم تحفه ی سبزی آنهم به سیاق خودش خواهد آورد.انگار خبر از چیزی می دهند که من انتظارش را ندارم.نه انتظار و نه جرات. زنده ام هنوز اما احساس زنده بودن نمی کنم.مرده ی متحرک هم نیستم چون حرکتی نمی کنم.من مثل گیاهی ثابت و آرام شده ام که در گلدانی گذاشته اندش تا شاید گردش سراینده ی روزگار اورا هم سزا باشد اما درونش طوفان و جهنمی توامان است که روزی دنیارا به تخمیر واخواهد داشت.انسانی که از داخل پوسیده و هیچ ارزش و آرزویی در خود احساس نمی کند و فقط زنده است چون جسمی دارد که آویزان دار دنیاییست که هرروز،


                                                      یخ زیر پای آن کمی بیشتر آب می شود...

آرزومند آرزوهای سبزتان دختری از بهشت

+نوشته شده در 2009/5/19ساعت9:15 AMتوسط Neli | |

نگاهم کن....

آرام آرام می اید

 تولد دختری از جنس

بهشت

تولد عشق

آری

یادم هست!

آن روز که چشم

به دنیای پوچ آدم ها باز کردی

چشمان تیره من

به دنبال نگاه زیبای تو بود

و قلب پاک تو انگار با من بود

و صدایی که در گوش آسمان می پیچید

دخترکی پاک چون فرشته ها

به زمین هدیه شد

و من آرام گریستم

انگار میدانستم که لایق روح بزرگ تو نیستم

و میدانستم نگاهت

روزی خرابم میکند...

شب تولد تو بود و من

ترانه ی طپش های  قلب عاشق خود را

تقدیم سال های تنهایی تو میکنم

تولدمممممممممممممممممممممم مباااااااااااااااااااااااااااارک

از دوست گلمN.N به خاطر شعر قشنگش

خيلييييييي خيليييييييي

ممنونم

حالا دست دست تولدمهههههههههههه

بيا شعمارو فوت كن (وسطاي شعر بود شما به بزرگيه خودتون ببخشيد)

خوب ديگه كادوهامو بديد

بازم تولد خوشگلم مبارككككككككككككككك

۱۶/۲/ ۱۳۸۸آرزومند آرزوهاي سبزتان دختري از بهشت

+نوشته شده در 2009/5/5ساعت6:5 PMتوسط Neli | |

من روبروی پنجره ای ایستاده ام.شب است.ماه بالای آسمان است.وصدای زوزه ی گرگها در آسمان پیچیده.من از این پنجره نه آسمان را می بینم و نه زمینی که به بی نهایت برسد.من از این پنجره تنها یک حاشیه ی نامعلوم و بی معنا می بینم.به علاوه ی یک چهره ی آرم و لبخند زده و سیاه یک گرگ.گرگی که در چشمان من نگاه می کند. رفتار آرامی دارد.در صورتش هیچ احساسی نیست.انگار همین حالا یک مرده روی صورتش ادرار کرده.انگار یک خیال به عمق یک کاغذ است که اینقدر بی تفاوت و نامانوس وجود دارد.اصلا انگار مرا مسخره می کند و ادایم را در می آورد.دلم می خواهد بروم.در را باز کنم. به داخلش بیاورم و قلاده ای ببندم و به او غذا دهم.تا هم بره ها از دست او راحت باشند و هم این موجود مهربان و ظاهرا بی خطر را نگاه دارم تا بدست سگان گله زخمی و پاره نشود.اصلا چه لزومی دارد که به آن قلاده ببندم یا نه.او ظاهری مهربان و آرام دارد و اصلا به قیافه اش نمی آید که بخواهد به من ضرری برساند.شاید گرسنه است و می خواهد اورا ببینم و یاریش رسانم.چشمهایش پر از خستگی و دردهای هزار سالانه ی زندگیست.انگار این گرگ مشترکاتی با انسانها دارد. اصلا در این گرگ می توان نوعی حقیقت و رفتار تردید ناپذیر آدمی را مشاهده کرد که انگار به نوعی پنهان و مفعول مانده.حال این سوال است که آیا این گرگ که مستقیم و بی دریغ در چشمان من نگاه می کند، مثل من رفتار می کند یا برعکس؟آیا انسان را وحشیگری در بر گرفته ویاحشیگری و در قبال آن گرگ برده ی بی چون و چرای رفتار آدمیست؟چه چیزی مرا وادار کرده که اینقدر نترس و بی پروا در مقابل این گرگی که هر لحظه می تواند شیشه را بشکند و دندانهای تیزش را در گلویم فرو کند بایستم و نظاره کنم؟چه چیزی عمق این اعتماد به غیر نفس و شجاعت را تعیین کننده است؟این گرگی که به نظر می رسد بسیار می داند اما تمام دانستنی هایش را برعلیه دیگران به کار می بندد، چرا هیچ تلاشی برای گرفتن جان بی ارزش من نمی کند؟اصلا شاید چیزی اورا جذب من کرده.شاید او اشتراکی را بین من و خودش احساس کرده که اینقدر احساس نزدیکی می کند.شاید این بی حسی و بی معنایی، این تلقین حس خنثی بودن، لبخند یک موجود خشن و وحشیست که طریق دیگری را در ضمیرش حس نکرده.شاید اصلا گرگها اینگونه می خندند.اصلا شاید کسی را نداشته اند که بهشان خندیدن یاد بدهند و آنها اینگونه رضایت و خرسندیشان را نشان می دهند.شاید آنها نمی دانند که این حالت خنثی و در واقع لبخندشان، ترسناکترین ژستیست که می توانند به خود بگیرند.آنها نمی دانند که آرامش یک موجود وحشی و خشمگین، بسیار ترسناک تر است از فریاد و غرشش.مثل آرامش معروف بعد از طوفان.مثل سکوت پس از جنگ.مثل زندگی پس از تولد و تولد پس از مرگ.
این گرگ که روبروی من ایستاده پر است از ناگفتنی ها.ناگفتنی هایی که شاید بتواند زندگی و بینایی انسانی چون من را عوض کند. اصلا انگار این گرگ یه مجسمه ی جادوییست که دقیقا درون انسان را باز می گرداند.انگار یک آسمان اثیریست که ستاره های نداشته ی هرکس را جدا جدا نشان می دهد.گویا رب النوعی از عالم جسمانیست که معانی روحانی را به گونه ای وحشی و خشن منعکس می کند.انگار در عین وجود ملموس و پر حرفش، اصلا وجود ندارد و جز یک سایه ی مجسم چندرنگ چیزی نیست.انگار با چشمهایش می خندد،حرف می زند،فکر می کند و تله پاتی می کند.اصلا انگار این گرگ ساخته شده ی پنجره ایست که بین ما حکمرانی می کند.انگار این پنجره آینه ایست که با تمام نواقص مادی و جسمیش، درون عجیب و عمیق مرا نشان می دهد...

آرزومند آرزوهای سبزتان دختری از بهشت

+نوشته شده در 2009/4/15ساعت4:36 PMتوسط Neli | |